تبليغاتX
تحریریه
روی چمنها دراز میکشم،صدای نفسها مو میشنوم،انگار با هر نفس کشیدن تمام اکسیژنهای هوا رو حبس میکنم،دلم نمیخواد یک ذره شم پس بدم ،پس هوا رو نگه میدارم تا جایی که میتونم،سرخ میشم،به سرفه میوفتم،...
به آسمون نگاه میکنم یک نصفه ماهی تو آسمون دیده میشه ،دایره ی کاملشو تجسم میکنم،قسمت نزدیک تاریکیش پر از کوه و دره است از اینجا سیاهی اش دیده میشه،عظمتشو تجسم میکنم با اون ابعاد واقعی کره ی ماه ،کوه ها و دره هاش که واسه خودش دنیایی است بعد فکر میکنم اگه اونجا بودم چی میشد،تنهای تنها روی یک تیکه خاک نرم دراز میکشیدم به آسمون نگاه میکردم،به زمین نگه میکردم که چه جوری با اون عظمتش تو هوا رها شده(آخه ۵۰ برابر ماهه)،یک سری نور مشخص مثل برج ایفل و ... خوب دیده میشه ولی کلا یک هاله نور دورش دیده میشه عظمتشو تجسم میکنم،به اونهمه آدم که تو اونجا وول میخورند و نمیدونند که کل کرهی زمین تو هوا وله،به اینکه بعضی شبها بعضی آدمهاش رو چمن دراز میکشند بعد یک ورزش طولانی ،به گرمای هواش (آخه الکی که نیست اینجا تقریبا ۷۰ درجه زیر صفره )،به مولکولهای اکسیژنش ،به سرعت حرکت مولکولهاش که از اینجا تجسم میکنم حسادت میکنم،به گرماش.
به خودم میاد ،برمیگردم رو شکم دراز میکشم ،کره ی زمینو با همه عظمتش بغل میکنم و صورتمو به چمنها میچسبونم ،تک تکشونو بو میکنم،وه بوی چمن ...
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 3:9  توسط md | 
امروز پر از رویاهای خوب بودم.
تورویاهام نه من به کسی نه کسی به من کمک میکرد.فقط همه با هم بودیم.
تو ایستگام اتوبوس با کلی آدم حرف میزدیم و می خندیدیم،به همه چیز ...
هیچ کسی هم ناراحت نبود،حتی با راننده کلی خندیدم و مردمو سر کار میذاشتیم.
تو مغازه ها کلی با فروشنده ها خنده و شوخی کردیم.
انگار همه دوستام بودند،چه همه دوست!
با استاد ها کلی حال کردیم،تو اتاقشون میرفتیم،بحث علمی میکردیم در کنار خنده و شوخی،حتی با یکی از استادها سیگار کشیدم.
تازه تو رویاهام دیدم کلی درس خوندم و کلی مهندس شدم بعد پولدار شدم،و برای یکی کلی چیز خریدم،با اون کلی مسافرت رفتیم،اروپا،امریکا،...،خلاصه کلی تفریح کردیم.

اه،راستی ، فراموش کردم بگم،تو رویاهام یکی همیشه با من بود،یکی که نمیدونم کی بود،یکی که اصلا خوبی و بدیش برام مهم نبود،اصلا نمیدونم.فقط اینکه باهاش بودن خوب بود.
مثل یک آهنگ دلنشین،مثل یک عطر خوش،یک چیزی که نمیتونم بگم.
فقط میتونم بگم خیلی خیلی خوب....

اما الان ساعت ۱۲:۳۰ شده،
دیگه امروز نیست،الان فردا است.
همیشه فردا ها واقعی تر از امروز ها است ،چو نتیجه ی امروز است.
دیگه هیچ کی کنارم نیست.
بدجوری احساس تنهایی میکنم.
اون رفته...
رو یاهام هم با خودش برده...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 15:47  توسط md | 
من موجودی کاملا نسبی هستم.
به همان نسبت که خلق شدم و در من خلق شده،احساسات،زشتی و زیبایی،عشق و نفرت، ایمان  بی اعتقادی،خلق کرده ام.
همان طور که خدایی که در ذهنم خلق کردم من را خلق کرده من هم  کلماتی و اعدادی خلق کرده ام،بلکه این نیاز خود را پاسخ گویم.
نسبیت محدود نمیشود ،به همان نسبت که میبینم دیده میشوم ،به همان نسبت که میخوانم خوانده میشوم،...و در شگفتی این نظم فرو میروم.
به همان نسبت که میاموزم با دنیای بیشتری روبرو میشوم و بیشتر میدانم که نمیدانم،و همان طور که به داشته هایم افزوده میشود بر نمیدانم هایم هم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 22:55  توسط md | 
تو کوچه سر و صدای بچه ها میاد ، هیچ چیز براشون جدی نیست نه باخت و نه برد ،همه میخندند ،همشون شادند ، از لحظه لحظه ی گذشت زمان لذت میبرند و با صدای بلند آرامش اونایی که باهاشون همصدا نیستند رو از بین میبرند.
 بالا تر از اونها تو کوچه کناری دو نفر خنده هاشون و گریه هاشونو با هم تقسیم میکنند .به این که کوچه پر سر و صداست صدای پچ پچشون یک متر اونورترم نمیرسه ،آروم آروم با هم راه میرند و حرف میزنند،گاهی هم با لبهای بسته شده با لبهای هم عشقشونو تقسیم میکنند ،از دور معلومه پر از نقشه های بزرگ برای زندگی آینده هستند ،فقط به نظر میاد مشکل زمان دارند ....وقت کافی نیست!
یک صدا از تو خونه منو صدا میکنه، هنوز چند ساعت نمیشه که مامان و بابا رفتند مسافرت و من و مادر بزرگمو   خونه تنها گذاشتند مادر بزرگ منو صدا میکنه،،تشت رو بر میدارم میبرم جای مادر بزرگ ، دیر رسیدم ، نمیدونم مادربزرگ فراموش کرده یا خودشو به فراموشی زده، میدونم که چّه آرزویی در سر داره .
وقت زیاده و خیلی هم زیاده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 11:24  توسط md | 
آقا جواب محبت مو بده ...مگه تو دل نداری؟
آقا نگام میکنه و فقط نگام میکنه حتی جواب سئوالمم نمیده
آقا یک عمره ...حرف ۲یا ۳ روز که نیست تا آخر عمرت باید بابت صبر و تحملم ازم تشکر کنی
آقا ساکت فقط نگاه میکنه ....خیره
د آخه همه اش به خاطر تو بود و الا من اصلا حوصله این آدمها رو ندارم.ولی دیگه بسه من نمیتونم .
آقا خیره نگاه میکنه
آقا آقا گوش میدی ...کجایی ..حواست به منه؟ ...دیگه کسی رو نداری به اش فکر کنی...کجایی؟
آقا خیلی وقته مرده...


خسته شدم از اینهمه جلوی آیینه حرف زدن ...آیینه رو میشکنم ....هزارتانگاه سئوالای بی جوابمو دنبال میکنند ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 4:32  توسط md | 
روزانه هزاران نطفه به حقیقت میپیوندند و وارد طبیعت میشوند و روزانه هزاران نفر حقیقت رو میگذارند و به خاطرهی اطرافیانشون میپیوندند .
هر روز صفحات روزنامه ها ی تزیین شده به آگهی مرگ به تاریخ ذهن پیوستن یک نفر رو میده .
هر روز میلیونها نفر این چرخ کهنه ی علم رو تزیین میکنند و قدمی به جلو میبرند.

میدونی من و تو فقط فکر میکنیم قهرمانای داستانمونو داریم جلو میبریم در واقع ما کمکی برای حرکت این قول که هر چی دوست داری اسمشو بذار هستیم تا بعد ما رو زیر پاهاش له کنه .

میدونی سلولهای بدن انسان حد اکثر تا چند روز زنده هستند و بعد میمیرند

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 1:33  توسط md | 
بوی تعفن میذم ،فکر میکنی دارم اغراق میکنم؟،نه بابا این بو همیشه باهام بوده و هست،بوی تعفن یک جنازه، حتی اگه تازه از  حمام در بیام تا یک ساعت بعد حتما همون بوی لا مصب باز میاد ،و همیشه ههراهمه ،مثل یک مرده،با ادکلن و رنگ درست نمیشه،یاد کتاب رومن گاری میوفتم ،وقتی مادر بزرگه مرد، محمد میخواست اون نمرده باشه و با رنگ و ادکلن  سعی میکرد تنها نشانهی مرگ اون که با زندگی قبلیش فقط رنگ و بوش بود رو از بین ببره، وقتی این حرفها رو میزنم عرق سرد پشتم میکنم ،انگار یک جوری از نوک انگشتام تا زیر کمرم  مور مور میشه ،میدونی وقتی ۹۵ سانت از بدنت مور مور میشه یعنی چی؟ مگه کلا چنذ سانته؟۱۸۰ که ۹۵ تاشم مور مور میشه فقط ۸۵ تای دیگش میمونه که اونم قابل شما رو نداره باشه مال تو ،
این درام دانشگاه هم داره تموم میشه ،نمیخوام این واقعیتو قبول کنم  ،هنوز دقیقا اشتباهمو نمیدونم ولی یک جای کار میلنگه.... 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 1:4  توسط md | 
پازل شخصیت ها کامل نمیشود ،مگر وقتی که می فهمی سیاهی های آن پازل خالی از قطعه  نیست ،بلکه قطعه های سیا هند ومتوجه میشوی پازل کامل بوده.

بسیار شنیده ایم اما ندیده ایم .
از رستم پهلوان تا سهراب..
از علی که شبانه در چاه گریه میکرد
از فرهاد کوه کن که مرگ او مرگ کندن کوه بود
از محمد، از مظلومیت حسین، از .....و هزاران قهرمان دیگر
با اینهمه وارد جامعه میشویم ، وارد واقعیت میشویم ،از رویا فاصله میگیریم در همان مسیر در همان بعد اما در جهتی مخالف ،به امید دیدن قهرمان به امید قهرمان شدن سر خوورده و افسرده میشویم وقتی میبینیم برای قهرمان لازمهی یاد آوری فعل ماضی بعید است،و همان بهتر که آ»ها را مطالعه نکنیم و فقط بشنویم

واهمه دارم از اینهمه پوچی و خودفروشی قهرمانان میترسم از مطالعه در گذشتگان،شاید آنها را هم به خوبی بشناسیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 21:50  توسط md | 
گاهی وقتها از خشم لبریزم ،اغلب ظهرها این اتفاق می افته وقتی نور خورشید راست روی سر آدم می تابه.
گاهی وقتها از غم و شکوت پرم ، غروب ها همیشه هینجوریه وقتی همه جا قرمزه ، قرمزی که بعدش سیاهیه.
گاهی وقتها از شادی و انرژی پرم ،دم دمای صبح ،ساعت ۸ و ۹ و ۱۰ ،آماده ی انجام هر کاری حتس تکون دادن کوه ها م.
گاهی هم سرشار از تفکرم ،آمادهی صحبت کردن و توضیح دادن در مورد هر چیزی حتی در مورد کوچک ترین قضایا ،اغلب بین ساعت های ۱ تا ۲ شب .
گاهی وقت ها هم غرق بیخودیم ،بیهودگی،اغلب ساعت های ۲ و ۳ ظهر ،ترجیح میذم این موقع ها بخوابم.
گاهی هم لریز آموزش ذیذنم حالا از کتاب یا فیلم یا .. ،حدود ساعت های ۷ و ۸ شب.

خیلی ها ساعتهاشون با احساساتشو ن مثل من تقسیم کردند خیلی ها هم نه! فکر میکنم تقسیم بندیم نسبتا عاقلانه است. حالا یک کمی بیشتر و کمتر یا جابجاییش چه تفاوت داره .یک مشت احساس خالی از هر گونه وجود که تو لحظات پوچ روزانه پخش شدند ، مقایسه این ها مثل مقایسه ی دو تا لیوان خالی ، برای رفع تشنگی .
ولی همیشه اینجوری نیست مهم اون لحظاتی اند که هیچ قسمتی رو بهشون نمیدم ،هر وقت و هر جا که بخواند باشند هستند و این به آدم آرامش میده، لحظاتی که صدای استاد از یه جایی ،مهم نیست، شایدم خودت داری زمزمه میکنی ،به گوشت میرسه ،دود همه جا رو گرفته ، صدای خس خس نفست ، دیوان حافظم تو دستت، بدون نیت،مثل آتیشی که تو دریا بندازی ،مهم نیست کجا و کی ،مهم اینه که یک قسمتی از دریا از این آرامش خسته کننده رها شده،هر چند کم ،هر چند کوتاه.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 10:40  توسط md | 
دیروز پای صحبت های کسی نشستم که خیلی شبیه من بود و

                                                   دیدم که چقدر از من فاصله گرفته

     از فردایی میترسم که به خودم بیام و متوجه بشم چقدر از خودم فاصله گرفتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 11:0  توسط md |